تبليغاتX
عشق و عاشقی=دیوانگی

من سر دوراهی ام

منتظر نگاهی ام

منتظر یک دست گرم

منتظر صدایی ام

صدایی از اون بالاها

نگاهی از اون بالا ها

دستی از اون دور دورا

اون بالا ها

منتظر خدام  من

منتظر اون هستم

+ نوشته شده توسط کوچیک شما مرتضي00000فارسانی در جمعه بیستم مهر 1386 و ساعت 15:28 |

 

به پنجره ای چشمان قلبت بنگر

نگاهی کن  به وجود تنهام

بی تو

خسته ام

ونمی دانم تا کجا

می توانم در کنار تو

با قدمهایی آهسته بیایم

یا اینکه

 تو در کنارم بمانی و تنهام نگذاری

 

به کنار پنجره ای دل می روم

ودوباره به یاد  تو می نویسم

کاش دوباره روزی می امد

وتو بر دل من می نوشتی

تو را دوست دارم....

 

محبوبه ای من ...

دل گرفته واشک چشمانم

فریاد تورا دارد اما چه سود

چه سود چه سود ؟؟؟؟؟؟؟

که اغوش گر مت نیست؟

این پنجره ها رو وا کنه

وای اگه دل پر بکشه با تو بیاد منو تو از این قفس رها کنه

سر میذاری رو قلبم میشمری ضربه هاشو

دل تپش از تو داره حس میکنی وفاشو

حس میکنی چه خستم پشت درهای بسته

فرصت زندگی نیست ا این پرهای بسته

میدونی شکستس دل من به غم تو بستس دل من

پر زدن آرزوم شده عشق میتونه این پنجره ها رو وا کنه

 

+ نوشته شده توسط کوچیک شما مرتضي00000فارسانی در جمعه بیستم مهر 1386 و ساعت 15:27 |

Image By Pics.coo.ir
 
نمی دانم به چه باید بیندیشم و به چه نباید بیندیشم

اینقدر داغونم که اسمیت هم نمی دونه

صدا م رو نمی شنوی همه حرفایی که برات گفتم

هر چی تو دلم بود هر چه که دلم بی تا بی می کرد

عزیز چرا ؟

بخدا صبرم حدی داره  هر روز به امید یک روز دیگه

دل تنگتر از روز قبل و نا امید تر

 

 

 

سالهاست که خوابهای من از دریا و سنجاقک خالی ست ...

خوابهایم نه بوی تورا می دهند نه بوی رویاهایم را ...

سالهاست جاده ها سربه زیرو ساکت براه خود ادامه می دهند

بی آنکه منتظر گام های من باشند و اشاره ی تو...

به من گفته بودی بهشت نزدیکه ... امروز که باران همه ی

 آرزوهایم راخیس کرده ، دفترچه ام شبیه به بهشت شده ..

 پراز گلهایی که به نام تو روییده اند . هرروز به تو فکر میکنم

 و از خودم می پرسم آیا درختان و پرندگان هم خواب تورا می بینند ؟

 آیا درختان هم می توانند بوی تورا حس کنند ؟

ترانه ای که برای تو سروده ام ، از گفتگوی موج ها و ساحل زیباتر است ،

 اما از سکوت تو زیباتر نیست ...

دوست دارم ترانه هایم در قلب تو خانه داشته باشند و تو با انگشت های

لاغرم روی شیشه مه گرفته بنویسی :

اگه چراغ عشق روشن باشد ، هزار کوهستان هم نمی تواند بین ما فاصله بیندازد ...

هر شب از محنت هجران تو میمیرم و بس

                                         می کند باد سحر زنده به بوی تو مرا

بازم خیال تو....

 

 

+ نوشته شده توسط کوچیک شما مرتضي00000فارسانی در جمعه بیستم مهر 1386 و ساعت 15:26 |

 

 

براي تو مي نويسم كه مدتهاس نيستي .. براي تو مي نويسم كه فراموشم كردي.

زندگي مي گذرد چون عابري از اين گذر اما تو هيچوقت نمي گذري نه از من و نه از خاطر من.

اين را قلبي مي گويد كه تو را با تمام وجود باور دارد ودوستت دارد اگرچه همه چي اينگونه هست كه فراموشم

كردي اما صدائي از درون از ته قلبم فرياد مي زند كه هر نفس تو به اسم من هست و اين نفس توست كه مرا

زنده نگه داشته ...

بر هر صفحه از قلبم نام تورا مي نويسم و فرياد مي زنم هميشه به ياد تو خواهم بود حتي اگه گمان كني از يادم

رفتي هيچ نمي گويم زيرا كه خدا آگاهست و من به خدا اميدوار.

سكوت مي كنم اما درونم غوغائيست نا فرجام... بي تفاوتم مي پنداري اما خبر نداري كه در دلم چه ميگذرد .اين

كه تو سالمي و خوشحال ..براي من بس است.

برايت دعا مي كنم آن هنگام كه همه در خوابند و خد اوند است كه هميشه بيدار مي ماند.

قلبم را با اين نواي سوزناك سوار بر تك ستاره زندگيم مي كنم و با بغض و گريه مي گويم مقصد گوشه قلب تو

هميشه برايت دعا مي كنم ... هميشه با ماه و ستارگان از تو سخن مي گويم ... هميشه از خدا مي خواهم كه

مراقبت باشد... هيشه دلم را با يك عالم شبنم اشك كه به روي گلبرگهاي اين گل سرخ نشسته برايت مي فرستم...

هميشه در دلم از تو سخن مي گويم...

  هميشه برايت پيغام مي فرستم كه" دوستت دارم"

 

چند روزيست كه از خاطره ها محو شدم                        من ديو سياه قصه اي پست شدم

گر چشمهايت مرا مي خواستند                   در پيش رقيبم پرچم شرم بپا مي داشتند

گر حرف هايت رنگ صداقت مي داشت              اندر دل تو گل محبت مي كاشت

بعد از آن هجران تلخت سهم من تنها شدن            سهم تو با ديگري بار دگر آشنا شدن

                                                

      شعر من از بي كسي نظر نداشت           چون هيچكس از حال و روز شاعرش خبر نداشت

 

***********

من مانده ام تنهای تنها

من مانده ام تنها میان سیل غمها

کاش بودی تا دلم تنها نبود

منتظر در فکر فردا ها نبود

کاش بودی تا که یاد پنجره

در فراق عشق تو تنها نبود

 

+ نوشته شده توسط کوچیک شما مرتضي00000فارسانی در جمعه بیستم مهر 1386 و ساعت 15:25 |

مرا مي خواستي تا از سر ناز

ببيني پيش پايت زاريم را

بخواني هر زمان در دفتر من

غم شب تا سحر بيداريم را

 

 

 

مرا مي خواستي اما چه حاصل

برايت هر چه كردم باز كم بود

مرا روزي رها كردي در اين شهر

كه اين يك قطره دل،در ياي غم بود



 

 

                به کجا باید رفت؟

                            و چرا باید رفت؟...

TinyPic image

دست هایم را بگیر

دست هایم با طنابی سخت و محکم بسته است

گرچه پایم از گره خوردن به ظلمت رسته است

با دو پایم دور دنیا در فراغت گشته ام

گرچه حالا در میان بازوانت این چنین سرگشته ام





دست هایم را بگیر

دست هایم جای داغ بی گناهی خورده است

گرچه حس درد از دست مسکن مرده است



رنگ و کاغذ در فراغت بیقراری می کند

دست های بسته ام ارام زاری می کند



داد وشیون در گلویم حبس و زندانی شده

تو نبودی تا ببینی,

ترس هم چندیست پنهانی شده!!!

تو نبودی تا در آغوشت غمم رسوا شود

دربرت آرام گیرد این دلم

در میان بازوانت باز هم شیدا شود

دست هایم را بگیر

دست هایم مست هم آغوشی دستان توست

سردیش از بند نه!

از دوری و هجران توست

آرزویش بوسه ای بر گرمی دستان توست...

دست هایم را زمانی رنگ ها خیسانده بود

رنگ هایی که بشر از خلق آن درمانده بود

رنگ هایی لایق نقاشی دستان تو

طرح هایم شهر را در هر گذر پوشانده بود



نیمه شب حجم سیاهی جام رنگم را شکاند

گرچه زخم خنجری را در دل و جانم نشاند

جام امیدم را ندید و این چنین,

دست هایم بسته شد اما دهانم باز ماند!



طرح دستانت حضور مبهم هر واژه شد

جامه ی شعر و سخن بر پیکرت اندازه شد

با خوشی آواز می خواندم برایت روز و شب

"اندکی صبر و سحر می آید و پایان شب"

نه سحر آمد نه صبحی از سیاهی سر کشید

نه فروغی از میان دشت شب سر بر کشید

صبح شاید قصه بود و چون دروغی یا سراب

نه!نیامد صبح آن اشعار زیبا,صبح آن اشعار ناب!

شب نشینان نیم مایوس و بقیه غرق خواب

مابقی در بزم ظلمت,مست از جام شراب!

این چنین شد ,

دست هایت چون بتی در ذهن مردم جا گرفت

شب که امد ظلمتش بت را شکست

و تباهی پاگرفت

مردم از سنگ و هر آنچه مانده بود

قبر خود را حفر کردند و ستم ماوا گرفت......



من به تو هشدار دادم که زمانه بی وفاست

بت پرستان راهشان از دست های تو جداست

گفته بودم دور وبر تا بیکران

آسمان غرق تباهی ،

غرق در جور و جفاست

هر چه می گفتم بیا و دست هایم را بگیر,

تو نفهمیدی،

که تنهایی در آغوش شب و ظلمت خطاست!



دست هایت را ندادی تا کنارت جان دهم

پابه پایت از غم مردم بگویم

یا برای عاشقی پیمان دهم

با دو دست تو نشد یک بار هم

کودک بی مادری را تنگ در آغوش گیرم,

نان دهم!



جا زدی!

این را نگفتی تا خودم طغیان کنم!

بی حضور دست تو,

نا مردمی ها را خودم ویران کنم!

ای عدالت دیدمت,

با دست ها در جیب ها!

در کنار جاده با سوت آهنگی زدی!

رو به من بودی و گفتی:

"دست هایت را بده!"

تا کنار دست های دیگران,

در لباس بی خیالی های انسان,تا ابد پنهان کنم...

+ نوشته شده توسط کوچیک شما مرتضي00000فارسانی در جمعه هشتم تیر 1386 و ساعت 20:54 |

  زيباترين تصويري که در زندگانيم ديدم

نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود.

زيباترين سخني که شنيدم سکوت دوست داشتني تو بود.

زيباترين انتظار زندگيم حسرت ديدار تو بود.

زيباترين لحظه زندگيم لحظه با تو بودن بود

زيباترين اعترافم عشق تو بود

 

I wish l could make you

ای کاش می توانستم نشان دهم،

Understand how l love you

که تا کجا دوستت دارم

 

گویند خدا همیشه با ماست

ای غم نکند همان خدایی ؟!؟!

+ نوشته شده توسط کوچیک شما مرتضي00000فارسانی در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 20:25 |

در این دنیا تک و تنها شدم من

گیاهی در دل صحرا شدم من

 

چو مجنونی که  مردم گریزد

شتابان در پی لیلا شدم من

 

چه بی اثر میخندم

چه بی ثمر میگریم

به ناکامی چرا رسوا شدم من

چرا عاشق چرا شیدا شدم من

 

من آن دیر آشنا را می شناسم

من آن شیرین ادا را می شناسم

 

محبت بین ما کار خدا بود

از اینجا من خدا را می شناسم

 

چه بی اثر میخندم

چه بی ثمر میگریم

به ناکامی چرا رسوا شدم من

چرا عاشق چرا شیدا شدم من

 

خوشا آن روزی که این دنیا سر آید

قیامت با قیام محشر آید

 

بگیرم دامن عدل الهی

بپرسم کام عاشق کی بر آید

 

چه بی اثر میخندم

چه بی ثمر میگریم

به ناکامی چرا رسوا شدم من

چرا عاشق چرا شیدا شدم من

 

با سکوت خیلی از مشکلها خودبه خود حل میشه
وقتی میخوای کسی ندونه که عاشقی
وقتی بخوای هیچکس نفهمه دلگیری
وقتی نخوای کسی بدونه ازش بدت میاد
و حتی وقتی که داری تو تنهایی پرپر میزنی
سکوت چقدر میتونه به آدم کمک کنه
وقتی به وقتش ازش استفاده کنیم
اما
خیلی وقتها
نباید سکوت کردوما سکوت میکنیم
مثل وقتی که آخرین فرصت و
برای گفتن دوست دارم از دست میدیم

 

گر نی عشق را بر دل شیدای بی پروا نهی
زندگی رادر پی این تک نوا ارزان دهی
 
 

 

+ نوشته شده توسط کوچیک شما مرتضي00000فارسانی در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 20:24 |

 

 

گر نی عشق را بر دل شیدای بی پروا نهی

زندگی رادر پی این تک نوا ارزان دهی

دستهايت را روي چشمانم بگذار                                

دستهايت را روي چشمانم بگذار

خسته ام

چشمهايم دوباره بسته شدند

همه جا تاريك است

وهيچ كجا را نمي بينم

من آن گنجشك بودم

كه زير درخت انار دانه جمع ميكردم

جوجه هايم گرسنه بودند ومنتظر

به تو نگاه كردم

با تو حرف زدم

نگاهم كردي

اما مرا نديدي

و حرف هايم را نشنيدي

من آن درخت بيد و مجنون بودم

كه تو با او زير سايه ام عشق تعارف ميكرديد

من داد زدم

ناله كردم

ضجه زدم

اما تو نشنيدي

دستهايت را روي چشمها يم بگذار

من خسته ام

چشمهايم دو باره بسته شدند

دوباره تاريك است

و من هيچ كجا را نمي بينم

در جا يي ميان سلام و انتظار جا مانده ام

و تو

دوباره مرا نمي بيني

دفعه ي قبل كه دستانت را روي چشمهايم گذاشتي

همه جا را ديدم

به آسمان نگاه كردم

ستاره ها چشمك مي زدند و من مي ديدم

هيچ كجا تاريك نبود

نور، نور، نورمطلق

هوس سرما كرده بودم

سردم بود

گرمم بود و گرما مي خوا ستم

آنقدر مست بودم

كه نفهميدم  کی دستانت را از روی چشمهایم برداشتی

و کی همه جا تاریک شد

دستهایت را روی چشمهایم بگذار

من خسته ام

چشمهایم دوباره بسته شدند و من هیچ کجا را نمی بینم

شقایق را چیدم برای تو

اما تو نبودی

با قاصدک حرف زدم

اما تو نشنیدی

قافله را دنبالت فرستادم

تو دیدی

تمام حرفهایم را شنیدی

اما نیامدی

تو با من بودی

تو در من بودی

اما نه !

تو تنها بودی

من تنها بودم

دوباره سردم است

دوباره گرمم است                                     

سرما میخواهم                                                     

گرما میخواهم

دوباره مست شدم

این دفعه فرق میکند

همه جا تاریک است

دستهایت را روی چشمهایم بگذار

همه جا تاریک است

ومن هیچ کجا را نمی بینم . . .

                                      

+ نوشته شده توسط کوچیک شما مرتضي00000فارسانی در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 20:22 |

 

 

 

  کاشکی یک قصه بودی که می شد تورو نوشت 

 

                                                          کاشکی همسفر بودی توی راه سرنوشت   

           هر کی داره عالمی 

                                      داره شادی و غمی 

                                                                من فقط تورو دارم 

                                                                                    تو همه وجودمی   

           بذار بشناسم تورو 

                                    تو منو تنها نذار  

                                                               غم بی کسی رو باز 

                                                                                        تو بیاد من نیار

         کاشکی یک هوس بودی, عشقی زود گذر بودی

                                                               از تمنای دلم,  کاشکی بی خبر بودی  

         عشق تو مثل خون ,  تو رگای من

                                نقش تو همیشه ,  تو چشای من

                                                         یاد تو گرمی  لحظه های من

                                                                      اسم تو شروع  قصه های من

      کاشکی مثل یه راز بودی تا که پنهونت کنم

                                                              توی قلب عاشقم ,  عمری زندونت کنم

 

 

می خوام بنویسم

فقط می خوام بنویسم

نمی دونم چی

فقط می خوام بهت نگاه کنم و با حروف بازی کنم

همین

خیلی ساده

و شایدم سخت

نمی دونم چرا بارونی می شه چشمام

وقتی که حروف کنار هم قرار می گیرن و اسم تو رو می سازن

تو می دونی؟

یه ریتم ساده، پر اشک

پر عشق، پر رویا

فقط یه ریتم

یه خیال

یه خیال ساده

لالایی لالایی ...

چقدر دلم برای این ریتم تنگ شده

یه ریتم ساده و گوش نواز

لالا لالا لالایی

پرم از گریه

پرم از رویا

و شاید یه لبخند

توی این دنیای کوچیک

 

خدایا از تنهایی نجاتم بده خیلی سخته

 

+ نوشته شده توسط کوچیک شما مرتضي00000فارسانی در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 و ساعت 17:39 |

 

                                                         

 

 

اين روزا... بی تو مي گذرن اما سخت...خيلی سخت

از تو دورم اما يادت هرگز توی خاطراتم بی رنگ نمی شه

دلم برای همه چيزت تنگ شده

و راهی ندارم جز اينكه هرلحظه تورو مجسم كنم و خاطرات باهم بودنمون رو دوره كنم

خوبترينم

تنها دلخوشی زندگی من

اين روزا ... خيلی ازهم دوريم اما هميشه به يادتم

دلم مي خواد تلفن نزد نم رو دليل بر سرد شدنم نذاری

خودت می دونی كه نمی تونم

دلم می خواد بدونی كه دلم هميشه برای ديدنت بيقراره

و ديگه اينكه...دارم درس می خونم

فقط برای روزهای بهتر باتو... فقط برای همين

دوستت دارم....بيشتر....خيلی بيشتراز هميشه

                    

اگر از تو شفا خواستم از اون چشمات وفا خواستم نگاهم کن که مجنونم که

 بی تو نمی تونم

+ نوشته شده توسط کوچیک شما مرتضي00000فارسانی در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 و ساعت 17:37 |

 

خيلي وقت بود دنبال يه فرصت ميگشتم تا بتونم فرياد بزنم.....

 

بگم آهايي آدما دلم گرفته ..دلم از اين همه بي مهري گرفته

 

کجاييد که ببينيد اونقدر بي مهري و بي محبتي ديدم که منم شدم يکي

 

 از خودتون

 

 تا حالا شده با خودت احساس گناه کني؟!احساس گناه از احساسي که

 

 داري...

 

خيلي وقتا شده که مهر سکوت رو ميزنم به دلم و زبونم واسه اينکه

 

رازشون رو پنهون کنم

 

رازي که ممکنه باعث تحقيرت بشه

  

تا احساست باعث آزار بقيه نشه

 

خيلي سخته ولي حيقيقت داره

 

وقتي ميبيني براي اينکه کسي رو دوست نداري با يه نگاه ديگه

 

ميبيننت و بهت ميگن تو واسه آدما ارزش قائل نيستي

 

و يا اينکه وقتي کسي رو دوست داري اونقدر نگاه تحقير آميز بهت

 

ميکنن که از دوست داشتنت پشيمون ميشي اونقدر که حتي از خودت

 

 هم متنفر ميشي

 

با يکسري حرفاي تکراري که تو گوشات همش زنگ ميزنه

 

پس بهترين کار پنهون کردن راز دله

 

دلي که بايد هميشه ساکت بمونه

 

دلي که نبايد هيچ وقت عاشق بشه....يعني اين اجازه رو نداره

 

آخه اين دل و احساسش واسه کسي ارزش نداره

 

دل من گلایه نکن.هیچی نگو.....نجوا نکن....حتی زمزمه هم نکن

 

گاهي اونقدر از آدماي دورو برم خسته ميشم که همش دنبال راه

 

نجاتم...

 

ولي پيدا نميکنم انگار هر چي ميگردم کمتر بهش ميرسم يا بهتر بگم

 

ازش دورتر و دورتر ميشم..

 

دستان يخ زده ام را به سوي هر کس دراز کردم يخ تر از قبل به من

 

پس داده شد...

 

پس دل من تنها بمون براي هميشه تا ابديت....تنهايي مال

 

 توست  ....پس بيا و اونو با آغوش باز پذيرا باش که تو را جز او

 

 همدمي نيست

 

رهايي کجاست....آرامش کجاست؟؟

 

توي اين آشفته بازاري که هر کسي به فکر خودشه ميشه به دنبال

 

همچين واژه اي بود؟؟

 

من ميگردم...اونقدر ميگردم تا به آرامش برسم.........اون کجاست؟؟؟؟؟؟؟

 

 

من ميگردم...اونقدر ميگردم تا به آرامش برسم.........اون کجاست؟؟؟؟؟؟؟

 

 

سکوت را می پذیرم

اگر بدانم روزی با تو ســــخن خواهم گفت

تیره بختی را می پذیرم

اگر بدانم روزی چشمان تو را خواهم سرود

مـــرگ را می پذیرم

اگر بدانم روزی تـــــــو خواهی فهمید کـه

دوستت دارم

 

 

+ نوشته شده توسط کوچیک شما مرتضي00000فارسانی در پنجشنبه پنجم بهمن 1385 و ساعت 20:49 |

 

 

توانایی ها و ناتوانایی های خود را بپزیرید. گذشته را بی آنکه انکار یا رد کنید بپذیرید.بپذیرید که برای خواستن و انجام هیچ کارمفیدی دیر نیست.

                  

مهمترین چیز زندگی این است که بیاموزی چگونه عشق را در دیگران جاری کنی وبگذاری عشق همیشه در تو جاری باشد. 

                   

عشق چیزی است که تو را زنده نگه می دارد حتی پس از مرگ عشق چگونگی زنده ماندن است.

 Image hosting by TinyPic
هستی بدون عشق نیستی است.بدون عشق ما پرندگانی با بال های شکسته هستیم.زندگی با عشق معنا می یابد.عشق تنها رفتار گویاست.
 

                   

 
زندگی مجموعه ای از پس کشیدن ها و پیش کشیدن هاست.می خواهی کاری انجام بدهی اما مجبورمی شوی پیگیر کار دیگری باشی.چیزی تو را آزار می دهدودر حالی که تو می دانی نباید این طور باشدوچیزهایی را مسلم می دانی حتی وقتی می دانی نباید هرگز چیزی را مسلم بدانی.
راهی که تو با آن به زندگی خود معنا می دهی این است که خودت را وقف دوست داشتن دیگران کنی.خودت را وقف جامعه ای که عضوی از آن هستی و خودت را وقف افریدن چیزی بکنی که به تو معنا و هدف بدهد.
 
 
 
+ نوشته شده توسط کوچیک شما مرتضي00000فارسانی در پنجشنبه پنجم بهمن 1385 و ساعت 20:47 |

 

                                                            

Ta ra neh ha

 

  سکوت کردم... به اندازه همه حرفهايم  

ببين !
دستانم را ببين
چشمان ترم را ببين
ببين سكوتم چه حرفهايي را تحمل مي كند !
به خاطر تو ...
نامت را هر روز زمزمه مي كنم
مبادا يادم رود
كه روزي ... زماني ... عاشقت بودم !
آري ... عاشق
خيال نكن ديوانه شدم ...
اگر اين ديوانگي ست من عاشق اين ديوانگيم !
 
 
 
 
گم شدن در نگاه تو كه آرامش مي دهد
نبض سكوت حرفي براي گفتن دارد !
 
 
 

         دیگه رفتم        

 

 

یه طاق پارچه مشکی

 

 

یه آگهی ترحیم

 

یه دست گل روی دری همیشه بسته

 

یه قاب عکس رو دیوار

 

ساعت همیشه خوابیده

 

گلدون و پنجره ٬که دل شکستن

 

یه دختر تنها

 

یه نامه ی وصیت

 

یه حلقه توی دست دختر خسته

 

یه عشق نیمه کاره

 

اشکای باز دوباره

 

یه قبر بی ستاره میونه این شهر

 

یه سینی خرما از سنگ

 

یه آدم غریبه

 

سرده ولی می سوزه باز توی تب

 

جای لباش رو لبهام

 

رفت و نشت بالا سرم

 

 زد زیره گریه با گرفتن یک بوسه از لبهای من

 

 گفت:

 

رفتی و جات خالی شد تو خونم

 

آتیشی باز کشیدی به جونم

 

می دونم که حرفای قشنگت چیزی نیست جز اشکی رو گونم

 

آخ بازم داغت کوبید تو سینم

 

یاد تو چقدر به دل می شینه

 

خدایا کاری کن از بهشتت بتونه اشکامو ببینه

 

 

 
+ نوشته شده توسط کوچیک شما مرتضي00000فارسانی در جمعه بیست و نهم دی 1385 و ساعت 17:42 |

 

 

Image hosting by TinyPic

به ياد تو .......

 هر وقت به ياد تو مي افتم احساس مي كنم چيزي بايد بنويسم .

چند خط از دريا .چند خط از فرشته ها چند خط از مهرباني ......

در اين زمانه اي كه نه روي سنگها ميشود چيزي نوشت و نه روي آبها،

براي تو نوشتن چه لذتي دارد . بايد از تو بنويسم .

خوب مي دانم چرا؟

 وقتي در هواي تو نفس مي كشم چشمهايم جز تو را نمي بيند

 و دستهايم جز تو را لمس نمي كنند .

 وقتي سر گشتگي و تنهايي ام را به مهماني خلوتم مي برم

درهاي خيال را بر روي خود مي بندم در انتهاي اين بن بست هم ميدانم كه بايد از تو بنويسم.

 مهربانم !چشمهايت را دوست دارم .

مرا به ياد روياهاي سبز و دلپذيرم مي اندازد .

دنيا را بارها در چشمهايت ديده ام.

خودم ديدم يك روز صبح خورشيد چشمهايم را باز كرد و آرام از آن بيرون آمد .

چشمهاي خودم را خيلي دوست دارم .

 

Image hosting by TinyPic

فرشته من

تمام عشق و احساسم کجایی ؟

                                                                          تو در آرامش من بی قراری

 

                           بدون تو دلم آروم نگیرد

                                                            

                                              مگر مرگم تو رو از من بگیرد

 

    تمام لحظه ها رو می شمارم

                                                                            برای دیدنت من در شتابم

این عکس خیلی معنی داره . برای من که خیلی امید به زندگی داشت

+ نوشته شده توسط کوچیک شما مرتضي00000فارسانی در جمعه بیست و نهم دی 1385 و ساعت 17:41 |

 

 

نه... من دیگر نمی خندم



 

هیچ کس نمی تونه به دلش یاد بده که

نشکنه ولی می تونه بهش یاد بده اگه

روزی دست و دل اونی رو که شکسته

نبره.........

    

ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم . تو تنها نيستي . توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري، قلب ميزارم که جا بدي، اشک ميدم که همراهيت کنه، ومرگ که بدوني برميگردي پيشم

 

+ نوشته شده توسط کوچیک شما مرتضي00000فارسانی در جمعه بیست و نهم دی 1385 و ساعت 17:39 |

مي گويند که تنها يک دقيقه طول مي کشد که دوستي را پيدا کنيد يکساعت مي کشد تا از او قدرداني کنيد اما يک عمر طول مي کشد تا او را فراموش کنيد
 
 

 
XXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXX
                                          

کاش بودی ومیدیدی که چقدر در نبودنت بی قرارم

کاش با ان همه نفرت ترکم نمیکردی

کاش میدانستی که دستانم هنوز انتظار دستانت را می کشد

کاش میدانستی که هنوز هم عاشقانه دوستت دارم دلم به وسعت همه آلالها تنگه نگاهت هست

یادم هست میگفتی تا شقایق هست زندگی باید کرد

عزیز دلم شقایق هنوز هم نفس میکشد اما تو کجایی

کاش اون روز فرصت یه کلمه حرف به من میدادی

تا امروز اینچنین از دوریت نمیسوختم

نمیخواستم باز دوباره تکرار کنم اما دیدم راهی نیست برای آرام کردن این دله شکسته جز نوشتن

میگویند هر چه بیشتر بنویسم بیشتر عاشق میشوم اما نمیدانند که دیگه کارم از عاشقی گذشته

کاش میشود باز هم گذر باد صبا تو را به اینجا بکشاند

مینویسم به امید اینکه بیایی وبخوانی وببینی که چقدر شکسته شدم در نبودنت

باور کن شوق دوباره دیدنت زنده نگهم داشته

کاش میدانستی هنوز هم دوستت دارم

 

 

 
+ نوشته شده توسط کوچیک شما مرتضي00000فارسانی در جمعه بیست و نهم دی 1385 و ساعت 17:38 |

مي گويند که تنها يک دقيقه طول مي کشد که دوستي را پيدا کنيد يکساعت مي کشد تا از او قدرداني کنيد اما يک عمر طول مي کشد تا او را فراموش کنيد
 
 

 
XXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXX
                                          

کاش بودی ومیدیدی که چقدر در نبودنت بی قرارم

کاش با ان همه نفرت ترکم نمیکردی

کاش میدانستی که دستانم هنوز انتظار دستانت را می کشد

کاش میدانستی که هنوز هم عاشقانه دوستت دارم دلم به وسعت همه آلالها تنگه نگاهت هست

یادم هست میگفتی تا شقایق هست زندگی باید کرد

عزیز دلم شقایق هنوز هم نفس میکشد اما تو کجایی

کاش اون روز فرصت یه کلمه حرف به من میدادی

تا امروز اینچنین از دوریت نمیسوختم

نمیخواستم باز دوباره تکرار کنم اما دیدم راهی نیست برای آرام کردن این دله شکسته جز نوشتن

میگویند هر چه بیشتر بنویسم بیشتر عاشق میشوم اما نمیدانند که دیگه کارم از عاشقی گذشته

کاش میشود باز هم گذر باد صبا تو را به اینجا بکشاند

مینویسم به امید اینکه بیایی وبخوانی وببینی که چقدر شکسته شدم در نبودنت

باور کن شوق دوباره دیدنت زنده نگهم داشته

کاش میدانستی هنوز هم دوستت دارم

 

 

 
+ نوشته شده توسط کوچیک شما مرتضي00000فارسانی در جمعه بیست و نهم دی 1385 و ساعت 17:38 |

 
آری تمام دلم را

                     در صحن مقدس چشمانت

                                            شمع میکنم تا.....

               تا بدانی هنوز هم انتظارت می کشم...

                     تا بدانی هنوز هم دوستت دارم ..

                                  ای امروزم...

                                      فردایم را مگیر از من.

تو را در لطافت باران می بینم

از عطر اولین غنچه ای که در صبح بهار٬

می شکفد...

تو را می بویم.

 وهر زمان که قاصدکی از آسمان لبخند می زند...

صدایت را میشنوم.

نمی دانم با چه می آیی

...تا مرکبت را بوسه باران کنم

+ نوشته شده توسط کوچیک شما مرتضي00000فارسانی در جمعه بیست و نهم دی 1385 و ساعت 17:36 |
لبوم های جدید

 

بالاخره پس از مدت ها انتظار یکی از شاهکار های سال وایسا دنیا با صدای سلطان مشکی رضا صادقی با دو کیفیت
به همراه موزیک ویدیوهای این آلبوم

سلام بچه ها ...

امروز براتون میخوام از رضا صادقی آلبوم جدید بزارم البته تو ادامه مطلب برید

امیدوارم خوشیتون بیاد............ از خواننده های دیگر هم هست

با آرزوی آنچه برای شما مفهوم خوشبختی دارد

نظرتون چیه که آلبوم های جدید هم بزارم تو وبم؟؟

 

+ نوشته شده توسط کوچیک شما مرتضي00000فارسانی در جمعه پانزدهم دی 1385 و ساعت 17:38 |

 

ی ی Ȑی 捐 Ȑی!

یی  ی ی

ی ی ی

ی ی

ی Ȑی ی ی ی ی ی

 ی ǐ ی  ی ی ی ی ....

ی ی ی ʘ ی ی  

ی ی ....

ی ی ی ی ی   ی ی ی ........

ǿ

ی............

       

                                   ی

ی ی

                                   ی

 

+ نوشته شده توسط کوچیک شما مرتضي00000فارسانی در جمعه پانزدهم دی 1385 و ساعت 17:36 |


Powered By
BLOGFA.COM